332
۵ساعت با بی حوصلهی درس خوندم ماکارونی درست کردم به سنتر آزمون پیام دادم برای رزرو جا کندترین تاریخ ها رو داره اخه سه شیفت شب و بعد فرداش آزمون ؟؟؟🥺ب خدا من خ گناه دارم
۵ساعت با بی حوصلهی درس خوندم ماکارونی درست کردم به سنتر آزمون پیام دادم برای رزرو جا کندترین تاریخ ها رو داره اخه سه شیفت شب و بعد فرداش آزمون ؟؟؟🥺ب خدا من خ گناه دارم
ساعت سه و نیم صبح؛ سومین روز آف بعد از سه تا شبکاریای که داشتم و سومین سال مهاجرت، هامبورگ، آلمان.
سه تا شبکاری رو گذروندم و این سه شب، در واقع تحویل شیفت و کارهای داخل Dienstzimmer رو من انجام دادم. یکجورهایی بخش آرومتر بود نسبت به روزهای قبل و یکجورهایی هم خودم قویتر شده بودم.
سعی کردم خودم رو به چالش بکشم و بیشتر تحویل شیفت بدم، چون دو ماه دیگه سرپرستارم من رو با یک نیروی خیلی خیلی کمتجربه شیفت گذاشته و یکجورهایی بهم اعتماد کرده. راستش استرس دارم، چون خودم هم هنوز خیلی بیتجربهام. برای همین سعی کردم این چند شب خودم رو بیشتر به چالش بکشم تا برای اون شب آماده باشم.
حالا از اینها که بگذریم، بعد از سه شبکاری، چهار روز آف داشتم. دو روزش رو تا الان پشت سر گذاشتم و امروز وارد روز سوم شدم.
روز اول که خب به خواب و اینها گذشت، آرایشگاه رفتم و خرید کردم. روز دوم هم متأسفانه فقط یک ساعت درس خوندم و بقیهش رو خوابیدم. یعنی واقعاً هیچ انگیزهای برای درس خوندن نداشتم. ولی خب پشیمون نیستم، چون هنوز روز سوم و چهارم رو دارم و مطمئنم که ازشون خیلی بیشتر استفاده میکنم؛ شنبه و یکشنبه.
الان ساعت سه و نیم صبحه؛ سه و نیم صبحِ روز سوم آف که در واقع شنبهست و اینجا در آلمان آخر هفتهست.
خوابم نمیبرد، به هیچ عنوان. قرص خواب خوردم، ولی باز هم خوابم نبرد. بعد رفتم توی اینستاگرام و همینجوری اسکرول کردم تا باز حس کردم حوصلهم سر رفته. بعد پاشدم، کیکی رو که از دیروز درست کرده بودم و خوردم؛ البته یکجورهایی خراب هم شده بود. بعدش پاشدم بلال درست کردم با سس مایونز و آویشن و این داستانها و خوردم.
بعد یاد سه سال پیش افتادم. یادم اومد که کجا بودم و چه کار میکردم. ایران بودم و داشتم سعی میکردم برای اون آزمون زبان ÖSD کوفتی آماده بشم که آخرش هم قبول نشدم.
حالا از اینها که بگذریم، داشتم فکر میکردم یکی از خوبیهای زندگی مجردی اینه که هر وقت دلت بخواد، برای خودت یه چیزی درست میکنی و همهچی برای خودته.
به هر حال، الان زیر پتوام و خوشحالم که دو روز دیگه قرار نیست برم سر کار.
امیدوارم بتونم از این دو روز خوب استفاده کنم، زبان بخونم و خودم رو برای آزمون آماده کنم.
و همین دیگه… فعلاً
شهریور برای من برگهای سبزی بود که کمکم به سمت پایین خم میشدند و از نزدیک شدن پاییز خبر میدادند.
شهریور برای من چهارباغ اصفهان بود.
قدم زدن توی میدان بود.
استرس باز شدن دانشگاه بود.
رفتن خواهرهام به خوابگاه بود.
شهریور برای من روزهایی بود که میدونستم باید پشت کنکور بمونم، در حالی که بقیه داشتن میرفتن دانشگاه.
شهریور برای من حسرت بود؛ حسرت نتیجهای که از کنکور نگرفتم.
شهریور برای من امید بود، با همهی اون حسرتها.
اما شهریور امسال فقط یک اسمه روی روزهایی که میان و میرن.
خونه، سرِ کار.
سرِ کار، خونه.
خستگی پاهام، زوری که میزنم تا بیدار بمونم، نخوابم و بیشتر زبان بخونم.
شهریور امسال برای من نه بوی پاییز داره، نه چهارباغ اصفهان، نه میدان، نه اضطراب دانشگاه و نه حتی اون امید قدیمی.
فقط خستهام.
بینهایت خسته
امروز آ رزیدنت بخشمون رو دیدم
بهش سلام کردم
جواب داد گفت خسته نباشین بعد نیشش باز شد
شب موقع برگشت از شادی پرسیدم فلانی رومیشناسی
رزیدنت بخشمون بین مون این شده تازگی گاهی بهم سلام میکنیم
گفت اره ی بار اومد بخشمون رگ بگیره حرف زدیم باهم خیلی مهربونه که چند بار تو راهرو دیدمش همش سلام میکنه و میشناسه منو و خیلی مهربونه
گفتم عه خوشبحالت با من پس اینجوریه
همونحا تصمیم گرفتم پرونده شو بزارم بایگانی
ن اون از من خوشش نمیاد
و هم اینکه من توهم زدم
بیخیال عاطفه:)
بعد نوشت :
کیک درست کردم
معین گوش کردم
گریه کردم
برم ظرف ها رو بشورم
ته مونده های زبان امروز رو جمع کنم بخابم
این چند روز خیلی چسبید
نرفتم بیمارستان خونه رودسته گل کردم و کمی زندگی کردم
فردا هم میرم بیمارستان ببینم میشه برای تمدید ویزام کاری کنم یا نه
امروز رفتم برای نوبت وقت عملم نوبت داد بعد دکترم زنگ زد کفت اکر علایم بدی نداری صبر کن شیش ماه دیگچکاب بده بعد تصمیم بگیر
دیگ همین بریم برای درست کردن ی شامخوشمزه
😇
سی یک تلک را تمام کردم آزمون شو خوندم
الان مونده دوره مجدد
کرانک زدم
پس فردا رو هم میزنم
چطور همه میزنن منم میزنم
الانم میخام غذا درست کنم
فردا خونه رو تمیز میکنم
پس فردا هم
و برای بیست و شیشم ک وقت دکتر دارم ببینم چکار باید کنم....
بریم برای آماده کردن برنج و سالاد ....
این روزها گاهی بیشتر به آ..... رزیدنت مغرور بخشمون فکر میکنم ،ب این ک همسر یا دوست دختری داره یا نه ؟ب اینکه چرا هروقت هست سنگینی نگاهاشو رو خودم حس میکنم ؟من ک شاید ماههاست ایگنورش میکنم عین خودش با خودش .....
میدونم عاشقم نبست یا فاز خاصی روم نداره
ولی منواقعا روش کراشم و اینکه این هفته ندیدمش حس بدی دارم :/
امیدوارم زودتر این تایم ها تموم بشه و زودتر امتحانمو بدم و از این بخش کیری برم راحت شم
امیدوارم کسی اینجا رو نخونه یهو منو بشناسه اونموقع باید همه چی رو پاک کنم
آ.... خاک تو سرت
من اونقدر هم زشت نیستم
اصلا زشت نیستم زیبا هستم
فردا و پس فردا رو کرانک میزنم ب کوری چشم همه .....
ی کم ب زندگیم برسم
تا الاندوساعت خوندم
ی کم استراحت کنم دوباره برم
دلم میخاد با ی دوست تلفنی حرف بزنم
ولی هیچ دوستی ندارم 🙂